|
خودمونو عشق است.
|
|
|
|||
|

گفت:بله
گفتتم :مثلا چقدر
گفت: به اندازه ستارههای اسمون
به اسمون نگاه کردم دیدم آسمون ابریست.
![]()
مي توان عاشق نبود؟!
مي توان عاشق نبود و
بهر خود
شعر را زمزمه کرد
مي توان عاشق نبود و
با غرور از کنار او گذشت
او که چشمت
در دلش همهمه کرد
مي توان عاشق نبود و
در بهار
چشمها را بست و
بلبل را ندبد
مي توان عاشق نبود و
صبحگاه
ياس خوشبويي ز باغستان نچيد
مي توان عاشق نبود و
عشق را
همچو بازي ساده انگاري شمرد
مي توان عاشق نبود و تا ابد
عشق را دست فراموشي سپرد
مي توان عاشق نبود...
اما دريغ
کاش مي شد آدمي پاک از گناه
مي توانست او که بگريزد
ز بند يک نگاه
مي توان عاشق نبود؟

از من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ايي كه ز عشق خواندي
به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم اگر اشك بودم به پايت مي گريستم و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت ولي هر چه هستم دوستت دارم.
عشق واژه اي است از جنس نور كه با دستي از جنس نور,بر صفحه اي
از جنس نور نوشته مي شود.
آدميان محصول عشق را,تنها بعد از غيبت يار و تلخي صبر و تيرگي ياس
درو خواهند كرد
بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست
کوه غصه از دلم رفتني نيست
غم عشق تو رو من با کي بگم همه حرفها که اخه گفتني نيست...............
دستور مي دهم
آه ! نمي دانم،
براستي اين تقدير من ا ست!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه
ديواري از جنس فاصله
بين نگاهمان
كلاممان
و بين دستهامان
جدايي افكنده ست.
***
ديرگاهي ست
صداي تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صداي مهربانت
سرود هستي را
با من تكرار نكرده ست.
***
اينك من در انتظارم
در انتظار،همسرايي با باد
هم نوايي با برگ
هم نشيني با سبزه
وهمدلي با مهتاب
***
من در انتظارم
در انتظار مخمل چشمانت
لطف كلامت
شوق نگاهت
گرماي سوزان سلامت
واحساس قشنگي كه
با تو بودن در من ايجاد مي كند
***
آري
من مرد هميشه منتظر،
در قصه هاي تو هستم.
با من بخوان
و با من بمان
براي هميشه
اي نغمه ساز سرودن
گوش كن....
جاده صدا ميزند از دور قدمهاي ترا
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان
كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از
حادثه عشق تر است.
آهاي........خدا
زمستان سردي است...
شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!
هيچ نوري رخصت ورود ندارد
تمام دريچه ها را بسته اند
تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد
تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد
پس ا ز كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگري از من جدا ميكني ؟
و مرا تنهاتر
چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟
اگر نمي خواهي زندگي كنم
كاش حداقل مي گذاشتي تنها زنده گي كنم
آهاي با تو هستم صدايم را مي شنوي؟؟!
آهاي آنهايي كه به او نزديك تريد
آهاي انفاس مهربان
آهاي ارواح آسمان
به خدا بگوييد:
دنيا را نگه دارد مي خواهم پياده شوم...
وقتي نگاهم ميكرد تمام وجودم مي لرزيد تنها كسي بود كه مرا اينگونه عاشق كرد دلم مي خاست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه بامن سردو رسمي بود.
به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم........
يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم اونروز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سردو رسمي........
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود ......
و دراخر گفت خدانگهدار......
من رفتم و اورفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها....
زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده ميگفتند او ديگر شاد نيست نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم..
سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روجش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سردو بي روح....
ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه..
دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان ان را ورق زدم اخرين نوشته اش مربوط به اخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز براي اخرين بار ديمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم ...
من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم
زخم عشق
پاره اي وقتها٬ دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن......
تمام آسمان مهتابي را ميگردي و باز نگاه ميکني به آسمان
تنها يک ستاره آن بالا بالاها روشن ترين است. عشق
همان چلچراغ است٬ و تنها عاشقان اهل رنجند
و من عشق پيراهن خود کرده ام هميشه تا......
و عشق يعني تو.....
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
کاش در دهکده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت کمي ارزاني بود
کاش به حرمت دلهاي مسافر
هر شب روي شفافترين خاطره باراني بود
کاش اگرگاه کمي لطف به هم مي کرديم
مختصر بود ولي ساده وپنهاني بود...
دهانت را بو می کنند مبادا بوی عشق بیاید.


![]() |
نيست دلداری كه دلداری كند
نيست غمخواری كه غمخواری كند
گر چه بسيارند ياران هر طرف
نيست ياری كه مرا ياری كند...
رزوهای از دست رفته سکوتی می کنم سنگين تر از فرياد!

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا ميخواند."

آری آغـاز دوسـت داشتـن اسـت
گرچه پـایـان راه ناپیداست
من به پـایـان دیگـر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

هميشه حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش واقعي انسانها به حرفهاي
نگفته انهاست .
تنها کسی که فکر میکردم دوسم داره از دستم رنجید.